رضا قليخان هدايت
1537
مجمع الفصحاء ( فارسي )
مغارههاش عزب خانههاى ديوانى * كه تفته آهن از سهمشان به كان آيد كريوههاش مر اوهام راست دخمه بلى * بلا هميشه سبكسار را به جان آيد مجره از بر تيغش همىنمود بشب * چو بام را كه يكى سيم ناودان آيد به چنگ تيغ گريبان آسمان دارد * كه تا ز حادثه كهسار در امان آيد كشيد رخت به بحرى كه موج شاخ كهينش * همى عدوى ترا رو به خانمان آيد كه تا گزاف ندانى به قدر صدر جهان * كه قدر او را پايابش تا ميان آيد همى ستاره ربايد به جاى موج از چرخ * به جاى گوهرش استاره سو زيان آيد سفينههاى گران از برش روان كه فلك * فرازشان چو يكى سبز بادبان آيد سواد موج و سواران آبش از بر موج * چو گرد خاسته كز كشن كاروان آيد نشان پشت نهنگ اندر آن همىگفتى * به روى بحر يكى پهن پل عيان آيد كسى چگونه از اين ورطهها بگو برهد * مگر كه لطف خدايش نگاهبان آيد بلى چو رفت به عون خدايگان و خداى * همان به عون خداى و خدايگان آيد خدايگان وزيران كه با گشايش او * گره نيارد در كار ريسمان آيد از آنكه مدحت او را زبان به كار افتد * چه مايه رشك ز اعضا كه بر زبان آيد سپهر پايه از رتبتش توان بيند * به قدر آنچه نگون بود اگر ستان آيد اگر بنامش جبريل خطبهاى خواند * رداى جبريل او را به طيلسان آيد نجسته باد قضايى ز آستان قدر * كه عزم باد پيش براثر دوان آيد نرفته بكر رموزى بسترگاه فلك * كه حزم شبروش او را به سر نهان آيد ايا ستوده سير سرورى كه سيرت تو * به نسخ سيرت شاهان باستان آيد به غيبه جوشن حفظ ترا ستاره رسد * به سخره مجلس انس ترا جنان آيد صدف حديث تو گر بشنود ز خجلت آن * به جاى گوهر از آن سرخ بهرمان آيد هواى جاه ترا مرغ وهمى ار بپرد * طمع مدار كه ديگر به آشيان آيد كف تو ابر بهار است و در فشاندن در * براستى كه چنين باد مهرگان آيد زمانه دانم آن مركب عجول ترا * برين يقينم حاشا دگر گمان آيد بدان سبب كه ترا در بن ركاب افتد * وزين قبل كه ترا در خم عنان آيد